Friday, March 31, 2006

سگ زرد

امسال طبق نامگذاری سالها بر اساس طالع بینی چینی سال سگ نامگذاری شد بنده گمراه و ملحد از نظر میلادی متولّد سال سگ بحساب میام حالا خورشیدی بماند مرغ تخمگذار
همین باعث شده که به اخلاقم بنازم امّا نه وفاداریش که به سگی بودنش, فکر کنم امسال همه چیز به کام ما باشه سال قبل که جنبش تخم مرغی بود به قول اونی که نباید اسم ببرم اپوزیسیون تخم مرغی راه انداخته بودیم چیزی نمانده بود که از گرسنگی تلف بشیم
خلاصه امسال همه چیز سگیش خوبه زندگی سگی, اخلاق سگی,عرق سگی, تازه ریئس منفور (جمهور) هم سگی
اما ولیّ وقیح با نامگذاری امسال به نام پیامبر اعظم (گویا پیامبر مونّثی هم شناسائی شد) باعث شد تا سگها رو سفید شوند
چند هفته قبل در پی رسیدن به بدبختیها و مشکلات صبح کمی زودتر از خانه خارج شدم خیابانهای این شهر نه چندان کوچک و بزرگ به طور باور ناکردنی شلوغ شده بود
سوار ماشین دوّمی که شدیم فحش و بد بیراه از دهان مبارک راننده همانطور سرازیر بود خوب که گوش کردم متوجّه شدم برای صاحبان نظام شرافتی که نداشتند آقا به باد داده
جویای عّلت فحشهای آقا شدم به یک جواب که نه به چند جواب که رسیدم هیچ ,تازه به مقصد هم رسیدم
وفهمیدیم علّت معلول ما پا گذاشتن قدم (جناب) میمون, پرزیدنت محبوب در این شهر است
به به چه سعادتی, هنوز هیچّی نشده متوجّه جمعی ساده لوح شدم که کاغذ به دست به سمت محل تجمّع حضرات مستراح (به جای واژه مستطاب) در حرکتند
از پیرمردی که فرتوری از جناب پرزیدنت آنگولائی در دست داشت شنیدم : آقا قرار است به هر نفر سی هزار تومان بدهد
حال این اوّلین نفری نبود که می دیدم, زن مسنّی که زیر چادر سیاهش گم شده بود از پول نفت می گفت, یکی از بخشش پول آب و برق و دیگری از پول نفت سر سفره و چه و چه
کمی فکر می کنم, آیا این مردم لایق حکومتشان نیستند؟ آیا تا خر سواری میدهد و جفتک ننداخته نباید سوارش شد؟
امّا به یاد مشکلاتی می افتم که به جای پول نفت بر سر سفره های مردم گذاشته اند به اینکه خواست همه این نبوده است
امّت اسلامیه خودکش فراموش کرده اند که دراکولا خمینی در آن روز ننگین چه گفت واقعا که هر چه گفت برای مردگان همان قبرستان بود
نمی دانند سگ زرد برادر شغال است عنتری نژاد با ملّای خندان ماتمی تفاوتی ندارد و یا رفسنجانی همان است که خامنه ای و یا این رابینسون کروزو (لاریجانی) همان تیر خلاص زن اوین است
از یک سوراخ چند بار باید گًًٌَزیده شد
امسال سال شغال است نه سگ همان سالیست که ملّای مفعول گفت
آقایان نمی خواهد پول نفت بدهند به ایشان بگوئید لا اقل پول خون آنهائی را بدهید که بی هیچ و پوچ در زندان کشته اید و یا همین آقای کریه الچهره تیر خلاصشان را زده است
بیچاره خانواده هایشان حتی پول تک تک گلوله ها را داده اند
درست در مقابل خانه پدری همین مرتیکه دلقک هنرپیشه وزیر خارجه آقای منوچهر متکی خانه ایست متعلق به یک سید از در که وارد حیاط خانه می شوی در گوشه ای از حیاط چهار قبر در کنار یکدیگر قرار گرفته
متعلق به چهار جوان
آقایان حتی نگذاشتند آنها را در قبرستانهای عمومی دفن کنند
باشد تا پول نفت به شما مردم الاغ چران بدهند

Friday, March 24, 2006

ماهی سیاه

به سرعت در راه می دوید کیف مدرسه اش را در هوا بالا و پائین می برد وچرخ می داد جلوی یکی از مغازه ها که رسید چشمانش خیره شد ایستاد, به سمت آکواریوم جلوی مغازه رفت با چشمهایش یکی یکی ماهیها را جستجو می کرد دنبال ماهی سیاهی می گشت که از چند روز قبل نشان کرده بود
روی کاغذی که بالای آکواریوم نوشته شده بود ماهی قرمز بیست تومان
بعد از دیدن ماهی سیاه خیالش راحت شد به سرعت دوباره شروع به دویدن کرد بی اعتنا یکی پس از دیگری از کوچه ها و خیابانها می گذشت
هن هن کنان به درب خانه رسید دستش به زنگ نمی رسید خسته شده بود کمی با بیحالی چند بار در زد .کسی در را باز نکرد.کمی که نفس گرفت با مشت شروع کرد به در کوفتن
با صدای کیه؟ بابا چه خبرته؟ در باز شد. مادرش پشت در بود به سرعت خودش را به درون خانه انداخت
مادر این بار داد زد: چته بچّه؟مگه سر آوردی؟
در حالیکه داشت بند کفشهایش را باز می کرد گفت: نه مامان امروز دیگه تموم شد. دیگه تا سیزده بدر نمیریم مدرسه
مادر اینبار کمی آرامتر گفت: آخه اینم مگه خوشحالی داره بچّه؟
بدون توجه به حرفهای مادرش نشسته بود روی پله ها داشت توی کیفش دنبال چیزی می گشت
یکباره دستش را آورد بالا, مامان اینم پیک نوروزی
چهره حق به جانب گرفت گفت: خوب والا برای همین یه ذره دفتر پول گرفتن. من نمی دونم بچّه سال اوّلی دفتر عید می خواد چکار؟
داشت با خودش غرّو لند میکرد که پرید جلو گفت: مامان ده تومن پول بده؟
چش غرّه ای رفت و ابروئی بالا انداخت: چه پولی بچّه؟ باز پول چی میخوای؟
پسر: مامان همون که قول داده بودی. خودت گفتی صبر کن تعطیل بشی پول می دم ماهی بخری
مادر: از کجا بیارم؟ می بینی که از پول خبری نیست
پسر: مگه نگفتی الآن زوده اگه بخری می میره صبر کن چند روز مونده عید
خوب الآن وقتشه؟ تازه فقط ده تومن بیشتر نمیخوام؟
مادر دوباره با تاکید بیشتری گفت: نه نه نه. بچه نشو برو تو
پسر با ناراحتی بغض کرد و رفت داخل یکی از اتاقها شروع کرد به گریه کردن
صدای هق هقش تا آشپزخونه می آمد
خواهر دوسالش چهاردست و پا اومده بود کنارش با مداد و دفترائی که از کیفش بیرون ریخته بود بازی می کرد
در حالی که گوشه اتاق کز کرده بود و داشت گریه میکرد زیرچشمی نگاهی به اطرافش انداخت وقتی که چشمش به پیک نوروزیش افتاد و دید پر از خط خطّی شده صدای ناله هایش بلندتر و چند برابر شد
مادرش در حالیکه داشت سفره ناهار را آماده می کرد داد زد بچّه چقدر گریه می کنی خوب امسال ماهی نداشته باشیم چه فرقی می کنه؟
پاشو بیا ناهارت بخور ...................پاشو دیگه
حالا بیا ناهارت بخور
باز صدای گریه از اتاق می آمد
برادرات رفتن خونه همسایه تلویزیون تماشا کنن پس لااقل بلند شو برو صداشون کن برای ناهار

نیم ساعت بعد هنوز صدای ناله و گریه بود که از درون اتاق می آمد

مادر دلش طاقت نیاورد داخل اتاق شد پسر خردسالش را در آغوش گرفت و شروع کرد به نوازش کردن و دست کشیدن به سرش, دیگر چشمانش از اشک برق برق می زد
پسر چند بار با مشت به سینه مادرش کوبید و اینبار با صدای بلندتری شروع کرد به گریه کردن
سرش را گذاشته بود روی سینه مادر, محکم در آغوشش گرفته بود زار زار گریه می کرد

در حالی که به موهایش دست می کشید گفت: بیا پسرم این ده تومن پول, بگیر برو ماهی ائ که میخواستی بخر
پسرک باورش نمی شد در حالیکه چشمهای پر از اشکش را پاک می کرد و هنوز همه جا را تیره و تار می دید نگاهش به دستان مادرافتاد اسکناس بنفش و قهوه ای خوشحالش کرد
لبخندی بر صورتش نقش بست
مادر با تومنینه و آرامش خاصّی گفت: پسر گلم میدونی که اگه پول داشتم اول لباس نو برای شما می خریدم. باباتم که رفته جبهه بیاد ما که دیگه
هر روز این صدا از رادیوی قدیمی بالای طاقچه شنیده می شد << شنوندگان عزیز توجه فرمائید .شنوندگان عزیز توجّه فرمائید هم اینک رزمندگان...........>> با این نوا دیگر گوشها آشنا بود با آهنگ خاصّی لرزه به دل همه می انداخت و سکوت بر تمام خانه حکمفرما می شد

مادر همچنان در حال گفتن از بدبختیهایش بود, پسر دستان خیس از اشک را با دامان مادرش خشک می کرد تا به اسکناس قهوه ای چنگ بیندازد

پول را در دستانش مچاله کرد و مانند برق کفشهایش را پوشید
به شتاب هر چه تمامتر به سمت دکّان ماهی فروش می دوید
وقتی آنجا رسید نفس زنان به دنبال ماهی سیاه می گشت
آخر تنها ماهی ده تومانی در میان آنهمه ماهی قرمز بود
با دیدن ماهی سیاه قند توی دلش آب شد نایلون ماهی را گرفت و دوان دوان و خوشحال به سمت خانه به راه افتاد
از شادمانی او مادر نیز مسرور شده بود نمی دانستند ماهی را چگونه بر سر سفره هفت سین بگذارند زیرا تنگی نداشتند
بلافاصله مادر با آن محبّت مادرانه اش طاقت نیاورد فورا یکی از پارچهای شیشه ای و آبی رنگ را از کمد در آورد و پر از آب کرد
ماهی را درون پارچ انداختند گذاشتند وسط سفره
امّا پارچ آبی و ماهی سیاه باعث استتار ماهی شده بود هیچ چیزی از بیرون دیده نمی شد
همگی خوشحال بودند و از اینکه ماهی قابل رویت نیست می خندیدند
خندان بودند که ماهی سیاه را به جای ماهی قرمز مهمان سفره هفت سین امسالشان کرده اند
از آن ساعت او به پهلو کنار سفره دراز کشیده بود و همه حواسش به ماهی درون پارچ بود
گاهی تکّه نان کوچکی برایش می انداخت, ساعتی آبش را عوض می کرد
و گهگاهی هم به سمنوهای درون سفره ناخونک می زد
یک روز بالآخره خسته شد و برای بازی با تایر کهنه موتورسیکلت پدرش به خیابان رفت
بی خیال و آزاد از همه جا آنچنان بر لاستیک کهنه می تاخت انگار با سرعت نور فارغ از از زمین و زمان در حرکت است
با سرعت هر چه تمامتر به جلو میرفت و بر لاستیک می کوبید از حرکت شندانه های سیاه آسفالت زیر پایش احساس شعف می کرد
آنقدر تاخت و از خیابان بالا و پائین رفت تا اینکه غروب خسته و مانده به خانه برگشت
آن شب از شدت خستگی سر بر دفتر مشقهایش زودتر از همیشه به خواب رفت
صبح وقتی بیدار شد ابتدا بر سر سفره هفت سین رفت تا خبر ماهی سیاهش را بگیرد
ماهی به پهلو آمده بود روی آب
کمی شک کرد با انگشتش شروع کرد به فشار دادن ماهی به زیر آب
فایده ای نداشت دوباره روی آب می آمد
مادرش را صدا زد
مادر سعی کرد تا این تراژدی کودکانه را به گونه ای برای فرزند خردسالش توضیح دهد
اما چه سود دوباره گریه ها شروع شد
نشسته بود کنار سفره و سر بر زانوانش گذاشته بود مدام گریه می کرد
مادر رو به او گفت: وقتی که میخواستی بخریش گریه می کردی وقتی هم که مرد باز هم گریه می کنی

شاید ماهی سیاه ما مانند آن ماهی سیاه کوچولو روزی میخواسته تا به انتهای جویبار برسد

ماهی قرمز تنگ من هنوز آب آب می کند


پ ن
خوشحالم که قبلا نوشته بودمش
و قانون کپی رایت را زیر پا نگذاشتم

Friday, March 17, 2006

از نو

بهار و تابستون و پائیز و زمستون که گذشت یکسال عمر که گذشت
آخرین روزهای سرد و سپید رو به پایان است و نیمکره ای با تغئیر زاویه زمین در حال تغئیر زاویه اش نسبت به منبع عظیم گرما ستاره زیبا و طلائی خورشید است
سالهاست این گردونه به جلو پیش می رود و این ما انسانهائیم که در میان حرکات این چرخ عظیم می آئیم و می رویم نقش آفرینی انسان در این نظام لطیف و وحشی بیش از آنکه مفید باشد مضر بوده است
این گیتی و کائنات در هر صورت به فعالیت خودکار خود ادامه می دهند و این آدمیزاد است که باید از این چرخه زیبا درس زندگی بگیرد هر روزش متفاوت باشد نوگرائی را سرلوحه تمامیه افکار و اعمالش قرار دهد تا غبار ناکامیها و غمهای گذشته را با شادی و تلاش از آئینه دلش بزداید
اکنون که مادر طبیعت در حال زایش و رویش است بیائیم در کنار هم ماهیهای قرمز و کوچک دلهایمان را در میا ن دشت سرسبز زندگی رها سازیم و افکار گذشته را به تاریخ بسپاریم تا تنگ شیشه ای شکستها را در هم بشکنیم و در دریائی از امید همچون شکوفه ای از نو سر برآوریم به امید به بار آوردن میوه های سرخ و زرد به دوراز هر کرم و آفتی
مانند سبزه سبز باشیم و در برابر اشعه های خورشید امید دوباره بروئیم از نو متولد شویم و به سرمای یخبندان یأس نه بگوئیم
به شمعی سوزان بمانیم در شامگاه زندگی بسوزیم به امید طلوع خورشید آزادی برای همه در حالیکه بنیان کوچکترین گروه اجتماعی در حال از هم پاشیدن است بسوزیم و روشنی بخش باشیم برای آیندگان

نوروز نیکوئی داشته باشید میخوارگان گرامی همواره مست و پاتیل باشید و خوبرویان و نیک خویان آغازی پر از سرور و امید داشته باشید
از یاد نبریم کارتون خوابها فرودستان در بند شدگان و زندانیان سیاسی را
از یاد نبریم منوچهر و اکبر محمدّی,احمد باطبی, امیرعبّاس فخرآور, پیمان پیران و بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی را, هرگز اشکهای مادر محمدّیها از یادم نمی رود

Madonna-Hung Up----The best music 2006
Click here
Is a gift
To new year
Happy new year

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

Friday, March 10, 2006

8 march

به یادآر آن روزهائی را که در کنار هم بودیم, خوب یادت هست؟ من تو همبازی یکدیگر بودیم ,چگونه احساسات کودکانه مان را با هم تقسیم می کردیم
از آن زمان که تو را در پوششی از لباس جای دادند تا حائلی شود میان من وتو, از آن هنگام که پشت نیمکتهای چوبی مدرسه نشستیم کم کم همه آن احساسات پاک و کودکانه رنگ باخت ,جایش را به دنیای توخالی از تفکرات بزرگترها داد. نگاهمان دیگر متفاوت شد نه من از دنیای تو چیزی فهمیدم و نه تو از من
هر بار که تو سرراهم قرار میگرفتی و نگاهمان در همدیگر گره میخورد سرخی خون بود که بر چهره ام می دوید و بدنم پر از حرارت می شد دیگر من و تو آن کودک دیروز نبودیم
تو را به خاطر من و من را به خاطر تو مواخذه کردند ,به پشت میزهای محاکمه کشیدند. چه سیلیها که به خاطر هم بر صورتهایمان نواخته نشد. از آن شبی که تو را در کنارم پیدا کردند چه جنگ و جدالها که به را نیفتاد, تازیانه شلّاق بود که تحمّل می کردیم .هرگز نفهمیدم که چرا تو را به خاطر ارضاء غرایزت به گرده سنگها بستند و تو را به گودالی انداختند تا با برخورد سنگی جان دهی
نمیدانستم که بهای در کنار هم بودن آنقدر هست که جان تو را بگیرد و من را اسیر کنج زندانها وبازداشتگاهها کند. همه چیز را به دیده انسانی می دیدم نه یک فاصله زنانگی و مردانگی هرگز این مرزها را نشناختم
تو را در پستوی آشپزخانه ها حبس کردند تا از اجتماع دور بمانی و فسیل شوی و یا تبدیل به یک ماشین جوجه کشی شوی و هر سال یک بچه به بارآوری آنطور که آقا میخواهد
هر شب که او هوسش بالا رفت تو را به زیر کشید و هر زمان که تو نیاز به ابراز احساسات داشتی آن را در نطفه خفه کردی تا کسی نگوید بی حیائی
دیروز هشت مارس روز تو بود روزت گرامی

درود فراوان بر سیمین بهبهانی اگر چه یک شاعر است و نه یک دارنده جایزه صلح نوبل ونه یک فعال آنچنانی حقوق زنان اما دیروز هشت مارس با تمام کهولت سن و کسالت حاصل از بیماری به پارک دانشجو رفت تا در کنار دیگر زنان آزادیخواه فریاد آزادی سر دهد و چوب چماقداران دیکتاتوران زن ستیز را تحمل کند
هیچ مردی بدون وجود زنان ساعتی نمی تواند زندگی آرامی داشته باشد تمامیه مردان بزرگ تاریخ که مجرد بودهاند در دستنوشته ها و یا آثار و خاطراتشان حضور زن یا زنانی فاش شده است مانند خیّام, ویلهم نیچه, ویتنگشتاین و بسیاری دیگر

بخشی ازشعر سیمین بهبهانی در مورد زن با صدای خود سیمین بهبهانی






























گزارش از سیمین بهبهانی از حادثه دیروز در مصاحبه با صدای آمریکا





























Saturday, March 04, 2006

شرحی دیگر

دیر زمانیست که تمام افکارم به آنچه که در این دنیای فانی حول ایران و مردمش میگذرد مشغول شده است و همین موجب گشته تا حدودی از نوشتن همیشگی و مالوف باز مانم
چطور وچگونه باید گفت و شروع کرد اندیشه شبانه روز من شده است چه در کوچه و بازار این شهر و چه در پشت این جعبه هوشمند و صفحه شیشه ای دنیای مجازی در نهایت باید فاش کنم و مانند حاکمیّت مهرورزمان دست به افشاگری بزنم و بگویم به دلیل آنکه پست پیشین را با عجله و بدون ویرایش قبلی آنجا گذاشتم هر چند نتیجه مدّتها تلاش و تحقیق بنده است اما پر از اشکال است و به غیر از غلطهای املائی خواننده را نیز اگر کمی دقیق نباشد گمراه و سردرگم می کند
حال با این استدلال که ویرایش نشده است سعی دارم تا با این نوشتار تکمیلش کنم و در انتها اگر دغدغه های پنجم مارس رهایم کند پرونده این مهم را ببندم تا خویشتن را از کانون این نوع قلم فرسائی که خود صاحب نظران بسیاری دارد نجات دهم
نگرانی از آینده سبب شد تا مطلب را دوباره ادامه دهم و یا روشنتر از قبل بیان کنم. برای شروع خوب است بدانیم که این دوّمین بار است در تاریخ که مردم ایران زیر سلطه اعراب و اندیشه های عقب مانده تازی قرار می گیرند و تاوان سنگینی می دهند
در حدود هزار و سیصد, چهارصد سال پیش پس از شکست یزدگرد سوّم در برابر اعراب بادیه نشین و عقب افتاده وحشی مردم ایران بعد از آنکه مورد تجاوز بیرحمانه عربها قرار می گیرند تا پانصد سال بار این ظلم و ستم را به دوش می کشند و تمامیه جنبشهای آزادیخواهانه مردم ایران به شکست منجر میشود مانند بابک خرمدّین, یعقوب لیث ,روزبهان خراسانی و بسیار دیگر از مبارزین در این راه ناکام می شوند و برای پانصد سال خفقان و کشتار بر ایران حکفرما میشود و عربها جنایات و ستمهای فراوانی را در حق مردم ایران متحمّل شدند
در زمان ناصرالدّین آخرین خلیفه عبّاسی این تنها تاخت و تاز چنگیز خان مغول به ایران است که سبب فروپاشی حاکمیّت عربها بر این سرزمین میشود اما به خوبی تاریخ به خاطر سپرد که حمله مغول دوّمین جنایت بزرگ پس از اعراب در حقّ ایرانیان است امّا به دور از اثرات زشت وعقب مانده فرهنگی
آن روز این تنها هجوم بیگانگان بود که توانست بنیاد حکومت تازی در ایران را سرنگون کند و امروز نیز این تنها هجوم بیگانگان است(که برای نفت و گاز و ثروتهای این سرزمین سینه چاک کرده اند)که میتواند موجب سقوط رژیم فاشیست حاکم بشود و رول ناجی را برای مردم ایران بازی کند.امّا به چه قیمتی آن زمان به قیمت کشتار مردم ایران و ساخت مخروطهای بزرگی از سر انسانها در اصفهان و امروز به قیمتی که باید دید و قرنها به خاطر سپرد
آنروزها شاید حادثه اترار و حوادث دیگر سبب حمله مغول به خوارزمشاهیان و ایران شده است و امروز ساخت بمب اتم و پروژه استشهادیون آقای حسن عباسی معروف به حسن قزوینی که گفته است ایران نیاز به بمب اتم ندارد هر یک از مسلمانان انتحاری خود یک بمب اتم برای ایران محسوب می شوند
و بسیار دلایل و بهانه های دیگر که میتواند عاملی باشد برای حمله نظامی به ایران مثلا سندی مانند همین حمله به سفارتخانه ها
خوب می دانی و میدانم که از دست مردم این کشور کاری بر نمی آید و این تاریخ است که بار دیگر تکرار خواهد شد. حتّی طرحهائی مانند این نیز نمی تواند از مردم این آب و خاک دردی را دوا کند و چنین طرحهائی بیشتر اسبابی است جهت خرید وقت برای حکومت فاشیست آخوندی تا هر چه بیشتر پایه هایش را با دستیابی به سلاح اتمی استوارتر کند
چندین بار حضور رضا پهلوی فرزند شاه درگذشته ایران محمد رضا شاه پهلوی در چند شبکه خارجی و ایرانی بخصوص شبکه بی بی سی در همین دو هفته اخیر اگرنشانگر جنگ نباشد می تواند زنگ خطری باشد برای رژیم که سبب ایجاد جنگ روانی نیز می شود
در زمان کودتای بیست و هشت مرداد و سقوط مصدّقیون یکبار آمریکائیها قصد سقوط دولت مصدّق را به کمک حمله نظامی از طریق عراق و تصرّف بخشهای نفت خیز جنوبی داشتند که این طرح عملی نشد و ساده تر از آنچه که فکرش می رفت دولت سقوط کرد
اما به خوبی میدانیم هر چند دموکراسی مصدق دارای اشکال بود اما حاکمیّت اسلامی بوئی از دموکراسی نبرده است و تنها جنگ و کشتار را می شناسد و با کوچکترین خطری فرمان جهاد صادر می کند

سالهاست صدای جنگ افزارها و پوتین سربازان آمریکائی در گوشهایم طنین می اندازد از آن روز سخت بیمناکم
شاید جنگ جهانی سوّم درگرفت و اینبار کشتار مسلمانان هالوکاست دیگری آفرید

Free Site Counters
sokoot night