به سرعت در راه می دوید کیف مدرسه اش را در هوا بالا و پائین می برد وچرخ می داد جلوی یکی از مغازه ها که رسید چشمانش خیره شد ایستاد, به سمت آکواریوم جلوی مغازه رفت با چشمهایش یکی یکی ماهیها را جستجو می کرد دنبال ماهی سیاهی می گشت که از چند روز قبل نشان کرده بود
روی کاغذی که بالای آکواریوم نوشته شده بود ماهی قرمز بیست تومان
بعد از دیدن ماهی سیاه خیالش راحت شد به سرعت دوباره شروع به دویدن کرد بی اعتنا یکی پس از دیگری از کوچه ها و خیابانها می گذشت
هن هن کنان به درب خانه رسید دستش به زنگ نمی رسید خسته شده بود کمی با بیحالی چند بار در زد .کسی در را باز نکرد.کمی که نفس گرفت با مشت شروع کرد به در کوفتن
با صدای کیه؟ بابا چه خبرته؟ در باز شد. مادرش پشت در بود به سرعت خودش را به درون خانه انداخت
مادر این بار داد زد: چته بچّه؟مگه سر آوردی؟
در حالیکه داشت بند کفشهایش را باز می کرد گفت: نه مامان امروز دیگه تموم شد. دیگه تا سیزده بدر نمیریم مدرسه
مادر اینبار کمی آرامتر گفت: آخه اینم مگه خوشحالی داره بچّه؟
بدون توجه به حرفهای مادرش نشسته بود روی پله ها داشت توی کیفش دنبال چیزی می گشت
یکباره دستش را آورد بالا, مامان اینم پیک نوروزی
چهره حق به جانب گرفت گفت: خوب والا برای همین یه ذره دفتر پول گرفتن. من نمی دونم بچّه سال اوّلی دفتر عید می خواد چکار؟
داشت با خودش غرّو لند میکرد که پرید جلو گفت: مامان ده تومن پول بده؟
چش غرّه ای رفت و ابروئی بالا انداخت: چه پولی بچّه؟ باز پول چی میخوای؟
پسر: مامان همون که قول داده بودی. خودت گفتی صبر کن تعطیل بشی پول می دم ماهی بخری
مادر: از کجا بیارم؟ می بینی که از پول خبری نیست
پسر: مگه نگفتی الآن زوده اگه بخری می میره صبر کن چند روز مونده عید
خوب الآن وقتشه؟ تازه فقط ده تومن بیشتر نمیخوام؟
مادر دوباره با تاکید بیشتری گفت: نه نه نه. بچه نشو برو تو
پسر با ناراحتی بغض کرد و رفت داخل یکی از اتاقها شروع کرد به گریه کردن
صدای هق هقش تا آشپزخونه می آمد
خواهر دوسالش چهاردست و پا اومده بود کنارش با مداد و دفترائی که از کیفش بیرون ریخته بود بازی می کرد
در حالی که گوشه اتاق کز کرده بود و داشت گریه میکرد زیرچشمی نگاهی به اطرافش انداخت وقتی که چشمش به پیک نوروزیش افتاد و دید پر از خط خطّی شده صدای ناله هایش بلندتر و چند برابر شد
مادرش در حالیکه داشت سفره ناهار را آماده می کرد داد زد بچّه چقدر گریه می کنی خوب امسال ماهی نداشته باشیم چه فرقی می کنه؟
پاشو بیا ناهارت بخور ...................پاشو دیگه
حالا بیا ناهارت بخور
باز صدای گریه از اتاق می آمد
برادرات رفتن خونه همسایه تلویزیون تماشا کنن پس لااقل بلند شو برو صداشون کن برای ناهار
نیم ساعت بعد هنوز صدای ناله و گریه بود که از درون اتاق می آمد
مادر دلش طاقت نیاورد داخل اتاق شد پسر خردسالش را در آغوش گرفت و شروع کرد به نوازش کردن و دست کشیدن به سرش, دیگر چشمانش از اشک برق برق می زد
پسر چند بار با مشت به سینه مادرش کوبید و اینبار با صدای بلندتری شروع کرد به گریه کردن
سرش را گذاشته بود روی سینه مادر, محکم در آغوشش گرفته بود زار زار گریه می کرد
در حالی که به موهایش دست می کشید گفت: بیا پسرم این ده تومن پول, بگیر برو ماهی ائ که میخواستی بخر
پسرک باورش نمی شد در حالیکه چشمهای پر از اشکش را پاک می کرد و هنوز همه جا را تیره و تار می دید نگاهش به دستان مادرافتاد اسکناس بنفش و قهوه ای خوشحالش کرد
لبخندی بر صورتش نقش بست
مادر با تومنینه و آرامش خاصّی گفت: پسر گلم میدونی که اگه پول داشتم اول لباس نو برای شما می خریدم. باباتم که رفته جبهه بیاد ما که دیگه
هر روز این صدا از رادیوی قدیمی بالای طاقچه شنیده می شد << شنوندگان عزیز توجه فرمائید .شنوندگان عزیز توجّه فرمائید هم اینک رزمندگان...........>> با این نوا دیگر گوشها آشنا بود با آهنگ خاصّی لرزه به دل همه می انداخت و سکوت بر تمام خانه حکمفرما می شد
مادر همچنان در حال گفتن از بدبختیهایش بود, پسر دستان خیس از اشک را با دامان مادرش خشک می کرد تا به اسکناس قهوه ای چنگ بیندازد
پول را در دستانش مچاله کرد و مانند برق کفشهایش را پوشید
به شتاب هر چه تمامتر به سمت دکّان ماهی فروش می دوید
وقتی آنجا رسید نفس زنان به دنبال ماهی سیاه می گشت
آخر تنها ماهی ده تومانی در میان آنهمه ماهی قرمز بود
با دیدن ماهی سیاه قند توی دلش آب شد نایلون ماهی را گرفت و دوان دوان و خوشحال به سمت خانه به راه افتاد
از شادمانی او مادر نیز مسرور شده بود نمی دانستند ماهی را چگونه بر سر سفره هفت سین بگذارند زیرا تنگی نداشتند
بلافاصله مادر با آن محبّت مادرانه اش طاقت نیاورد فورا یکی از پارچهای شیشه ای و آبی رنگ را از کمد در آورد و پر از آب کرد
ماهی را درون پارچ انداختند گذاشتند وسط سفره
امّا پارچ آبی و ماهی سیاه باعث استتار ماهی شده بود هیچ چیزی از بیرون دیده نمی شد
همگی خوشحال بودند و از اینکه ماهی قابل رویت نیست می خندیدند
خندان بودند که ماهی سیاه را به جای ماهی قرمز مهمان سفره هفت سین امسالشان کرده اند
از آن ساعت او به پهلو کنار سفره دراز کشیده بود و همه حواسش به ماهی درون پارچ بود
گاهی تکّه نان کوچکی برایش می انداخت, ساعتی آبش را عوض می کرد
و گهگاهی هم به سمنوهای درون سفره ناخونک می زد
یک روز بالآخره خسته شد و برای بازی با تایر کهنه موتورسیکلت پدرش به خیابان رفت
بی خیال و آزاد از همه جا آنچنان بر لاستیک کهنه می تاخت انگار با سرعت نور فارغ از از زمین و زمان در حرکت است
با سرعت هر چه تمامتر به جلو میرفت و بر لاستیک می کوبید از حرکت شندانه های سیاه آسفالت زیر پایش احساس شعف می کرد
آنقدر تاخت و از خیابان بالا و پائین رفت تا اینکه غروب خسته و مانده به خانه برگشت
آن شب از شدت خستگی سر بر دفتر مشقهایش زودتر از همیشه به خواب رفت
صبح وقتی بیدار شد ابتدا بر سر سفره هفت سین رفت تا خبر ماهی سیاهش را بگیرد
ماهی به پهلو آمده بود روی آب
کمی شک کرد با انگشتش شروع کرد به فشار دادن ماهی به زیر آب
فایده ای نداشت دوباره روی آب می آمد
مادرش را صدا زد
مادر سعی کرد تا این تراژدی کودکانه را به گونه ای برای فرزند خردسالش توضیح دهد
اما چه سود دوباره گریه ها شروع شد
نشسته بود کنار سفره و سر بر زانوانش گذاشته بود مدام گریه می کرد
مادر رو به او گفت: وقتی که میخواستی بخریش گریه می کردی وقتی هم که مرد باز هم گریه می کنی
شاید ماهی سیاه ما مانند آن ماهی سیاه کوچولو روزی میخواسته تا به انتهای جویبار برسد
ماهی قرمز تنگ من هنوز آب آب می کند
پ ن
خوشحالم که قبلا نوشته بودمش
و قانون کپی رایت را زیر پا نگذاشتم